یک گفتگوی حقیقی
-
تاریخ: 1405/7/12 ساعت: 12:01
من : يه قصه بگو براماو : يكي بود يكي نبود . شاهزاده خيلي زودتر از اوني كه پرنسس فكر ميكرد از سفر برگشت دست پرنسس و گرفت ...لباشو بوسيد...و با خودش برد به قصر خوش بختي.من : بعدش تا آخر عمر به خوبي و خوشي با هم زندگي كردند ؟او : تا ابدمن : پرنسس ديگه درد نميكرد ؟او : فقط ميخنديد . ميبوسيد . ميرقصيدمن ...
خط سرخ موهاي من...
-
تاریخ: 1401/9/27 ساعت: 20:15
خط سرخ موهاي من... من از دنيا گريختم ... وقتي كه بين دست هاي هنرمند و عاشقت تار به تار بافته ميشدممن فراموش شدم ... وقتي در ياد تو ماندم ...وقتي در آغوشم جا ماندي و در آغوشت جا ماندم...+تقديم به پدرام...++موهاي بافته شده ي من توسطش      تايپ شده با انگشتان بهار  در  یکشنبه سوم آذ...
آرامش مرگبار
-
تاریخ: 1401/9/27 ساعت: 20:15
آرام آرام آرام آرام شده زندگيمانخانه و شهر آرامتر از آن...آرام درد ميكشيم آرام ميپوسيم آرام ميميريمميبني !بي صدا شكل ميگيرد باتلاق !+اينجا پررنگ ترم دلقك غمگين   تايپ شده با انگشتان بهار  در  جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 1...
يلداي پارسال...يلداي امسال
-
تاریخ: 1401/9/27 ساعت: 20:15
بعد از تو سال من 365 يلدا داشت....+به معجزه ي حافظ اعتقاد دارم...دلقك غمگين   تايپ شده با انگشتان بهار  در  دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 19:45   | |Adblock test (Why?)