من : يه قصه بگو برام
او : يكي بود يكي نبود . شاهزاده خيلي زودتر از اوني كه پرنسس فكر ميكرد از سفر برگشت
دست پرنسس و گرفت ...لباشو بوسيد...و با خودش برد به قصر خوش بختي.
من : بعدش تا آخر عمر به خوبي و خوشي با هم زندگي كردند ؟
او : تا ابد
من : پرنسس ديگه درد نميكرد ؟
او : فقط ميخنديد . ميبوسيد . ميرقصيد
من : شاهزاده چي ؟
او : با پرنسس عاشقي كرد.
من : اونم خوشحال بود ؟
او : از ته دل . آخه واقعا دلباخته پرنسس بود .
من : احيانا اون دوتا ما نبوديم ؟!
او : اين افسانه ست . منو تو به دنيا اومديم تا حقيقي اش كنيم اين تقدير ماست
من : تقدير ؟
او : تقدير منم ...تقدير تويي...
برچسب:
نویسنده: مهراد میرزاده