خرید بک لینک

من : يه قصه بگو برام

او : يكي بود يكي نبود . شاهزاده خيلي زودتر از اوني كه پرنسس فكر ميكرد از سفر برگشت

يك گفتگوي حقيقي...

دست پرنسس و گرفت ...لباشو بوسيد...و با خودش برد به قصر خوش بختي.

من : بعدش تا آخر عمر به خوبي و خوشي با هم زندگي كردند ؟

او : تا ابد

من : پرنسس ديگه درد نميكرد ؟

او : فقط ميخنديد . ميبوسيد . ميرقصيد

من : شاهزاده چي ؟

او : با پرنسس عاشقي كرد.

من : اونم خوشحال بود ؟

او : از ته دل . آخه واقعا دلباخته پرنسس بود .

من : احيانا اون دوتا ما نبوديم ؟!

او : اين افسانه ست . منو تو به دنيا اومديم تا حقيقي اش كنيم اين تقدير ماست

من : تقدير ؟

او : تقدير منم ...تقدير تويي...

برچسب: نویسنده: مهراد میرزاده تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 12:01

صفحه بندی